X
تبلیغات
رایتل
مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه

کتابهای کمیاب و نایاب و ممنوعه و ماندگار

کتابهای کمیاب و ممنوعه و ماندگار و نایاب از بهترین نویسندگان ایران و جهان

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ کتابهای کمیاب و نایاب و ممنوعه و ماندگار خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

دانلود رمان جنگ آخر زمان نوشته ماریو بارگاس یوسا   >> www.ZeroBook.lxb.ir <<  صفربوک

دانلود رمان جنگ آخر زمان نوشته ماریو بارگاس یوسا

جنگ آخرالزمان رمانی از ماریو بارگاس یوسا رمان نویس برجسته پرویی است. این کتاب روایت داستانی شورش و جنگ کانودوس است که اواخر قرن نوزدهم در منطقه باهیا در شمال شرقی برزیل اتفاق افتاد.

این رمان اولین رمان یوسا است که رویدادهای آن در کشوری غیر از پرو، یعنی برزیل، و در زمانی غیر از دوره معاصر نویسنده، یعنی در قرن نوزدهم، روی می‌دهد

خلاصه داستان؛
در کشور برزیل که تازه از نظام سلطنتی به نظام جمهوری گذار کرده‌است، دسته‌ای از مردم بسیار فقیر و زجرکشیده منطقه بیابانی باهیا که اعتقادات خشک مذهبی دارند تحت تاثیر یک واعظ بسیار مذهبی شورش می‌کنند و جمهوری را دشمن و عامل بدبختی خود می‌دانند. زمین‌های ثروتمندان را تصاحب کرده و به اموال آن‌ها شبیخون می‌زنند و در منطقه‌ای به نام کانودوس ساکن شده و نام آنجا را بلومونته می‌نهند. در سوی دیگر جمهوریخواهان برزیل، سلطنت طلبان را عامل این شورش می‌دانند و همچنین سلطنت طلبان ثروتمند و زمین‌داران که خود مورد غارت شورشیان قرار می‌گیرند سعی در سرکوب شورشیان که آن‌ها را ژاگونسو می‌نامند دارند.

  * * *

داستان جنگ آخرالزمان‏ از ماریو بارگاس یوسا یکی از برجسته ترین رمان نویسان معاصر است. این کتاب حکایت داستانی است از شورش و جنگ کانودوس. که آخر قرن نوزدهم در ناحیه باهیا در شمال شرقی برزیل رخ داده است . این داستان نخستین رمان یوسا می باشد که اتفاقات آن در کشوری غیر از پرو یعنی برزیل و در دورانی غیر از زمان معاصر نویسنده می باشد که یعنی در قرن نوزدهم رخ داده است...

دانلود رمان جنگ آخر زمان نوشته ماریو بارگاس یوسا   >> www.ZeroBook.lxb.ir <<  صفربوک

دانلود رمان جنگ آخر زمان نوشته ماریو بارگاس یوسا

جنگ آخرالزمان رمانی از ماریو بارگاس یوسا رمان نویس برجسته پرویی است. این کتاب روایت داستانی شورش و جنگ کانودوس است که اواخر قرن نوزدهم در منطقه باهیا در شمال شرقی برزیل اتفاق افتاد.
این رمان اولین رمان یوسا است که رویدادهای آن در کشوری غیر از پرو، یعنی برزیل، و در زمانی غیر از دوره معاصر نویسنده، یعنی در قرن نوزدهم، روی می‌دهد خلاصه داستان؛ در کشور برزیل که تازه از نظام سلطنتی به نظام جمهوری گذار کرده‌است، دسته‌ای از مردم بسیار فقیر و زجرکشیده منطقه بیابانی باهیا که اعتقادات خشک مذهبی دارند تحت تاثیر یک واعظ بسیار مذهبی شورش می‌کنند و جمهوری را دشمن و عامل بدبختی خود می‌دانند. زمین‌های ثروتمندان را تصاحب کرده و به اموال آن‌ها شبیخون می‌زنند و در منطقه‌ای به نام کانودوس ساکن شده و نام آنجا را بلومونته می‌نهند. در سوی دیگر جمهوریخواهان برزیل، سلطنت طلبان را عامل این شورش می‌دانند و همچنین سلطنت طلبان ثروتمند و زمین‌داران که خود مورد غارت شورشیان قرار می‌گیرند سعی در سرکوب شورشیان که آن‌ها را ژاگونسو می‌نامند دارند.

* * *

بلندبالا بود و چندان تکیده که انگار همیشه نیمرخش را می دیدی. پوستی تیره و اندامی استخوانی داشت، و آتشی هماره در چشمانش می سوخت. صندل شبانان را به پا داشت و شولای کبودرنگی که پیکرش را می پوشاند یادآور ردای مبلغانی بود که گاه و بی گاه به دهکده های پرت افتاده صحرا سر می زدند تا بر خیل کودکان نوزاد نام بگذارند و زنان و مردانی را که با هم زندگی می کردند به عقد هم درآورند. پی بردن به سن و سال او، ایل و تبارش و ماجرای زندگی اش ناممکن بود، اما در خلق و خوی آرام، رفتار بی تکلف و وقار برهم نخوردنی اش چیزی بود که حتی پیش از آن که موعظه خود را آغاز کند، مردم را به سویش می کشاند.

این پاراگراف ابتدایی رمان است. صرف نظر از این که وقتی شما از رمانی خوشتان بیاید، همه اجزای آن در نظرتان دلنشین است؛ این پاراگراف توصیفی دقیق، موجز و زیبا از یک شخصیت کاریزماتیک است. آدمی که توصیف شده، مردی است که در مناطق خشک و دور از ساحل ایالت باهیای برزیل به مدت یک ربع قرن از روستایی به روستای دیگر در حرکت بود. مناطقی آکنده از فقر و جهل و بی عدالتی. کارش تعمیر کلیساهای رو به ویرانی و تمیز کردن آنها بود و البته برای مردم هم موعظه می کرد. او کشیش نبود. مرد خدا بود. آنتونیو...ملقب به کونسلیرو که به فارسی "مرشد" ترجمه شده است.

از چیزهای ساده و مهم سخن می گفت، چیزهایی که در جان مخاطبانش از قبل نشسته بود. صدایش اطمینان بخش بود، بی آنکه از سر بگذرد به دل شنونده می رسید...مرهمی بود که زخم های دردناک و کهنه را شفا می داد. موعظه هایش عملی و ساده بود.از چیزهای روزمره و آشنا مثل مرگ سخن می گفت. از روز داوری و آخرالزمان...وقتی میرفت همه از او حرف می زدند. او را قدیس می دانستند و معجزه هایی از او در گفتار مردم راه یافته بود و با توجه به شخصیت کاریزمایی که داشت مورد توجه بود. به مرور همراهانی یافت، همراهانی که برای توبه و بخشوده شدن، همه چیز خود را رها و سختی همراهی با او را بر می گزیدند.

سالهای پایانی قرن نوزدهم بود.دل ها آماده قبول ندای مرشد که از نزدیک بودن آخرزمان سخن می گفت...می بایست در این فرصت اندک باقیمانده به وجه اساسی تر وجود یعنی روح شان می پرداختند. در طول سالها چرخیدن در کوه و دشت نه تنها تعداد همراهانش کم نشد بلکه به مرور بر تعدادشان افزوده شد.

نظام سلطنتی برزیل در سال 1888 به جمهوری تبدیل شد. در ابتدا به دلیل این که در آن مناطق دور افتاده واقعن چیزی عوض نشده بود این تغییر رژیم محسوس نبود اما وقتی دولت جمهوری اقداماتی نظیر ثبت ازدواج(ازدواج مدنی) و سرشماری و غیره را اجرا نمود،حضورش محسوس شد. مرشد در پاسخ به مردم به صورت خصوصی این امور را ساخته و پرداخته فراماسون ها و پروتستان ها معرفی می کرد و از مردم می خواست که به این پرسشنامه ها جواب ندهند و یا نگذارند که بهجای ذرع و چارک، سیستم متریک جایگزین شود. وقتی دولت در سال 1893 سیستم مالیاتی را برقرار و شهرداری ها را خودگردان و متکی به این مالیاتها نمود، مرشد با صدای بلند با آن مخالفت کرد و اعلامیه آن را پاره نمود و جمهوری را ضدمسیح خواند...همان که ظهورش در روایات به معنای نزدیک شدن آخرالزمان است.

وقتی این خبر به مرکز ایالت رسید، دسته ای پلیس جهت دستگیری مرشد اعزام شد که با مقاومت همراهان او کار به درگیری انجامید و تعدادی از طرفین کشته شدند. مرشد از همراهانش خواست تا او را ترک کنند چون عاقبت همراهی با او مرگ و زندان است اما کسی او را ترک نکرد. آنها به ملکی رها شده به نام کانودوس وارد شدند و به دستور مرشد ساخت کلیسایی را شروع کردند تا وقتی روز آخرالزمان فرا می رسد این معبد در حکم کشتی نوح باشد.

داستان از زمانی آغاز می شود که مرشد و همراهان در کانودوس که ملکی رها شده و متعلق به مهمترین مالک و سیاستمدار ایالت است ساکن شده اند و فرماندار، گروهانی از ارتش را به سوی آنها روانه کرده است...و اینجایی که شما رسیدید تقریبن صفحه 40 است و چنانچه بخواهید در 850 صفحه پس از آن یک روایت داستانی دقیق، حرفه ای و ناب از این واقعه تاریخی بخوانید، بفرمایید!

شاید یوسا در هنگام انتخاب این واقعه برای رمان، جامعه هدفش آمریکای جنوبی بوده است؛ اما من اگر در مصدر فتوا بودم بدم نمی آمد خواندن این کتاب را برای هرجایی که (و بای نحوٍ ...!) سنت و مدرنیسم ممکن الچالش اند واجب اعلام کنم. چه بسا روزی از راه برسد که انسانها بتوانند حرف هم را بشنوند و پیش فرض های ذهنی شان مانع از عدم درک یکدیگر نباشد.

یوسا استاد روایت است و برای نوشتن این رمان تمام نوشته های مربوط به این واقعه را خوانده است. از تمام مناطقی که مرشد به آنجا سر زده، دیدن کرده و با مردم آنجا حرف زده است و در نهایت با آن دید وسیع، رمانی نوشته است که واقعن حیف است نخوانید. چی بگم دیگه!؟ هنوز نشسته زل زده به صفحه مونیتور!!!

***

این کتاب که به طرز عجیبی در لیست 1001 کتاب,حاضر نیست یکی از ساده ترین و در عین حال مهمترین رمان های یوسا است.ساده تر از این جهت که مانند گفتگو در کاتدرال اینجا و اینجا در هم ریختگی زمانی و پیچیدگی ندارد، یا مثل سال های سگی اینجا و اینجا راوی های مجهول ندارد، یک رفت و برگشت های زمانی لایتی دارد که شفاف است. با در نظر گرفتن مرگ در آند این چهارمین کتابی است که از یوسا می خوانم که هر چهارتا مورد پسندم بوده است و این هم عجیب است! در همه آنها پدیده خشونت و کثرت و گستردگی آن به چشم می خورد و این خصوصیت منحصر در آمریکای لاتین نیست. جایی در "مرگ در آند" نوشته بود که آدم کشتن مثل شاشیدن و ریدن کار هر روزه شده است. خب در هر سرزمینی که این نوع از روزمرگی به چشم می خورد خواندن آثار یوسا واجب است.این کتاب را عبدالله کوثری ترجمه و انتشارات آگاه آن را به چاپ رسانده است.

مشخصات کتاب من:چاپ پنجم , زمستان 1387 , تیراژ 1100 نسخه, 919 صفحه , 12000 تومان

ادامه مطلب خطر لوث شدن را در پی خواهد داشت.

پ ن: یک بیست صفحه ای هم از خود نویسنده در مورد این کتاب و نحوه نوشتنش در انتهای کتاب آورده شده است که به غایت خواندنی است. آدم بعد از خواندن آن می ماند که اینجا چه چیزی بنویسد که آنجا نیامده باشد.

در جهان سوم چه بسیار جریاناتی که سودای پیشبرد جامعه و رفع عقب ماندگی ها را داشتند و دارند, برخی از آنها موفق شدند قدرت را به دست بگیرند و این توفیق را یافتند که اصلاحات مورد نظرشان را اعمال کنند. هر کدام از آنها یقین داشتند که این اصلاحات موجب بهبود اوضاع مردم می شود ولذا مردم می بایست حمایتشان کنند...برخی از آنها واقعن مورد حمایت اکثریت هم بودند...اما تقریبن همگی ناکام ماندند!

توسعه از بالا با کار اتوپیست ها شباهت دارد و سرنوشتشان نیز... گذر از یک جامعه سنتی به یک جامعه مدرن با بیانیه و دستور و حتا قانون گذاری و امثالهم راست نمی شود. وقتی هم نشد, حماقت است که در کتاب خاطرات بنالیم که می خواستیم چنین و چنان کنیم اما مردم نفهمیدند و دیگران نگذاشتند, هنر سیاستمدار همین است که این گذار را به مقصد برساند وگرنه در هر تاکسی ای که سوار می شویم حداقل دو تا مصلح نسخه پیچ هست.

مدارای مفقود و خشونت نامحدود

تقریبن تم داستان را می توان در همین تیتر خلاصه نمود. طرفین ماجرا جز به نابودی یکدیگر به چیزی نمی اندیشند...چرا؟!

اولین چیزی که به ذهن می رسد عدم شناختاست. شناخت طرفین از یکدیگر کج و معوج است. در اواخر دوره پادشاهی برده داری لغو شد؛ مرشد و پیروانش عمیقن باور داشتند که نظام سلطنتی به خاطر همین کار توسط فراماسون ها و پروتستان ها سرنگون شد و حکومت جمهوری قصد دارد که برده داری را دوباره برقرار کند و این که در سرشماری درخصوص رنگ و نژاد مردم سوال می شود به همین دلیل است. آنها واقعن فکر می کنند جمهوری به دنبال نابودی کلیسا و مذهب و مومنان است و این که در سرشماری از مذهب سوال می شود به خاطر شناسایی مومنان و کشتار آنهاست.

در نقطه مقابل تمامی گروه ها برداشت و فهم ناقصی از این حرکت دارند. جمهوری خواهان این حرکت را ناشی از توطئه سلطنت طلبان و انگلیسی ها می دانستند. سلطنت طلبان آنها را گروهی بیسواد و متعصب و جنایتکار می دانستند که وسیله ای شده اند تا جمهوری خواهان مسلط شوند. کلیسا نیز آنها را مرتد اعلام می کند چون چیزهایی در مورد روابط آزاد و زندگی اشتراکی شنیده است.

این قضیه راه را باز می کند تا بازیگران سیاسی به دنبال سودجویی باشند تا بدینوسیله رقبا را از میدان به در ببرند.

از طرف دیگر خودبرتربینی و تعصباست. طرفین ماجرا هرکدام به نحوی خودشان را واجد انحصاری حق می دانند و ذره ای نسبت به آن تردید ندارند. ایمان مطلق و یقین مطلق به حق بودن خویش جایی برای مدارا و شناخت عقاید دیگری باقی نمی گذارد؛ هرچه هست و باشد باطل است و باطل رفتنی است!

کی از شخصیت های مهم داستان گالیلئو گال، آنارشیستی اسکاتلندی است که حرکت مرشد و پیروانش را از دریچه عینک ایدئولوژیکش می بیند او گمان می کند که مرشد به صورت تاکتیکی از عناصر مذهبی جهت به شورش واداشتن مردم استفاده می کند. چند مورد مواجهه او با عناصر شورش و مردم عادی نشان می دهد که این روشنفکر انقلابی چقدر در اثر نگاه ایدئولوژیکش دچار خطا می شود. حرفهای گال در مورد بورژوازی و انقلاب و امثالهم کاملن برای مخاطبانش نامفهوم است همانند زمان هایی که دچار لغزش زبانی می شود و به انگلیسی حرف می زند.

نگاه روزنامه ها و خبرنگارانشان نیز به این اتفاقات همینگونه است. آنها نیز هرکدام به نحوی در تحریک افکار عمومی در جهت اعمال خشونت نقش داشتند. خبرنگارانی که به همراه ارتش در منطقه حضور دارند، همانند سربازان واقعن فکر می کنند روبرویشان انگلیسی ها قرار دارند. نماینده اصلی این گروه یک آدم نزدیک بین است و در بحبوحه نبرد عینکش را و به تبع آن توانایی دیدنش را از دست می دهد. البته همین آدم به نحوی که می بینیم بعدها دچار تردید می شود و همین تردیدش او را به جایی می رساند که اثرش در عالم واقع انگیزه ای می شود برای یوسا تا این رمان را بنویسد. این خبرنگار پس از گفتگویی با جانشین خودش چنین اعتراف می کند: واقعاً نمی فهمید که دارد دروغ می گوید. مسئله ساده است, او چیزهایی را که دیده بود ننوشته بود, چیزهایی را که حس کرده بود و باور کرده بود نوشته بود, چیزهایی که همه افراد دور و برش حس کرده بودند و بهش اعتقاد داشتند...

خلاصه این که هیچ کس متوجه نشد چرا و به چه علت این جماعت در کانودوس جمع شدند و چرا جنگ به وجود آمد. انگار یک توطئه ای بوده که همه کس توش نقش داشته, یک سوء تفاهم کامل از همه طرف...و بدین ترتیب جامعه خودش مقدمات جنایت را فراهم کرد.

موارد متفرقه

1- فقط اسم فوتبالیستاشون دراز نیست، به اسم این شهر که مرکز ایالت باهیا ست توجه کنید: سائو سالوادور داباهیا دتودوس اوس سانتوس... نفستون چاق شد!؟

2- روایت یوسا از مرشد به گونه ایست که واقعن در نظر ما خوانندگان همانگونه به نظر می رسد که به نظر مخاطبانش می رسید.این کار کمی نیست آن هم با آن ویژگی هایی که الان ذکرش موجب رم کردن ما می شود!

3- بیشتر از یک سوم کتاب باقی مانده است و نویسنده با جابجایی زمانی و از زبان یکی از شخصیت ها سرنوشت انتهایی داستان را می گوید اما طوری داستان را ادامه می دهد که خواننده کف بر لب ادامه می دهد. این که زودتر پایان داستان را لو می دهد، به نوعی هل من مبارز طلبیدن در روایت است.

4- من از متحول شدن برخی راهزنان یا آن جنایتهایی که مرتکب شده بودند تعجب می کنم اما شک نمی کنم. داستان ابوت ژوائو واقعن آموزنده است...علت و نحوه پیوستنش به راهزنان...قساوت بی حد و مرزش در گرفتن انتقام...نامی که لرزه بر اندام هر انسان معمولی و بی گناهی می اندازد...تبدیل شدنش به یک مرد مقدس و حتا عاشق...واقعن با ظرفیتی که می تواند چنین تحولی ایجاد کند چه باید کرد!؟ ظرفیتی که می تواند از پدر ژوآکیم بزدل یک آدم شجاع بسازد...

5- زندگی این مردم و جهل و فقر و بدبختی آنها شرایطی را فراهم کرده است که مرگ برایشان آرامش بخش است و حالا که آخرزمان نزدیک است پس چه بهتر در کشتی نوح باشند و همراه کسی که او را می شناسند و فرزانگی اش را بارها دیده و شنیده اند...همین می شود که ارتشیان به دنبال محاصره کانودوس هستند تا نگذارند کسی در برود و در نقطه مقابل مردم اطراف و اکناف حسرت این را می خورند که در صورت محاصره نتوانند به کانودوس وارد شوند! تازه مرشد پیشگویی کرده که هرکس در کانودوس باشد کشته می شود!!

6- پیشگویی های مرشد مرا به یاد مکاشفات یوحنا می اندازد و تقریبن مانند دیگر پیشگویی های از این دست در مورد آخرالزمان؛ دریا بیابان می شود و بیابان دریا می شود و از این قبیل...جالب است بدانید مکان اصلی این نبرد یعنی کانودوس در حال حاضر به دلیل احداث سد در نزدیکی آن زیر آب رفته است و مردم محلی از به واقعیت پیوستن آن پیشگویی ها سخن می گویند.انصافن بیابان دریا شده است.

7- گاهی تصور می کنیم که داریم سهم خود را در تلاشی عظیم انجام می دهیم اما فی الواقع در یک واریانت مسخره حرکت می کنیم.سرنوشت گال هم خنده دار است و هم گریه دار و هم حیرت انگیز و هم...

8- قسم نامه گارد کاتولیک در کانودوس: من قسم می خورم که جمهوری خواه نبوده ام, و برکناری امپراتور یا قدرت گرفتن ضدمسیح را قبول نکرده ام. قسم می خورم که ازدواج مدنی یا جدایی کلیسا از دولت یا نظام متری را قبول نکرده ام. قسم می خورم که به سوالات سرشماری جواب نمی دهم. قسم می خورم که دیگر دزدی نمی کنم, چپق نمی کشم, مشروب نمی خورم,شرط بندی بر سر پول نمی کنم و زنا نمی کنم. قسم می خورم که زندگی ام را فدای مذهبم و مسیح مقدس کنم. (ص328)

9- برداشت ها همه به دلیل عبور از صافی های ذهنی افراد به نوعی کاریکاتوریزه می شود. در میان پیروان مرشد نیز چنین است, وقتی مرشد از به آتش کشیده شدن کانودوس و استراحت زمین پس از این دوره های ظلمی که بر او گذشته است سخن می گوید, عده ای راه میفتند تا به مزارع اطراف و اکناف با آتش زدن آنها استراحت دهند و به نوعی موجب تعجیل در فرج دون سباستیائو گردند.

10- وسط این جنگ و کشتار, ژورما به این درک می رسد که جسم هم می تواند خوشبخت باشد. حالا می دانست که عشق شادی و شعف جسم هم هست, شعله ور شدن همه حواس هم هست, سرگیجه ای که آدم را به خرسندی و کام یافتگی می رساند. و همین درک باعث شده بود که زیر آتش سنگین توپخانه بماند و به زندگی ادامه بدهد: خوشبختی– مثل ترس مرد نزدیک بین و ایمان و تعصب مردمی که می دویدند تا سنگرها را برپا کنند _ ژورما را باز می داشت از این که دور و بر خود را ببیند و با دیدن آنچه می گذشت به نتیجه ای برسد که عقل سلیم و هوش و غریزه به او می رساند...

11- چندین و چند بار نسبت به سرعت رشد و بلوغ و سرعت زندگی در آمریکای جنوبی اظهار حیرت کرده بودم...این بار نیز... یک کشیش باحال در داستان است که برخلاف عقیده کاتولیک ها در مورد ازدواج و رابطه و این حرفها, سر و گوشش شدیدن می جنبد و مردان محل خدمتش از این قضیه در عذابند تا زمانیکه او با یک پیردختر رابطه پایدار برقرار می کند و دست از سر دیگران برمی دارد. این پیردختر, بیست ساله است!!

12- مطلبی که از روی آن نشریه کذایی کپ زده شده و در اینجا می توانید ببینید به من ثابت کرد می توان کتابی را نخواند و با تکیه به چند گزاره ساده و پیش فرض های ذهنی در مورد آن نوشت... یوسا در این رمان به نوعی عدم تساهل و تسامح موجود در جامعه برزیل به عنوان نمونه ای از جوامع آمریکای جنوبی را نشان می دهد که این عدم بردباری منجر به فاجعه می شود و در این میان روشنفکران و تحصیل کردگان جامعه که به آنها امید داریم، بیشتر بر آتش این اختلافات می دمند یا اساسن متوجه جریان ها نمی شوند یا نمی توانند ارتباط مناسب برقرار کنند...پرت نشوم....می خواستم بگم خودم را آماده کرده بودم بردباری بیشتری از خودم نشان بدهم اما مگر این نوشته های خزعبل می گذارد!!

13- سرهنگ ماسدو ظرف دو صفحه در اواخر داستان به سرگردی و ستوانی تنزل پیدا می کند (اشتباه سهوی و لپی در ترجمه و تایپ)که مرا یاد خاطره ای می اندازد که بماند برای بعد... همین سرهنگ صحنه پایانی را رقم زد و داستان به زیبایی به پایان رسید.

[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ 21:19 ] [ مَهدیبا ]

[ 0 نظر ]